محض رضای عشق

محض رضای عشق

تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن 
با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن 

ابری غریب در دل من رخنه کرده است 
بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن 

 

ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز 
برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن 

ای تیغ سرخ زخم، کجا می‌روی چنین 
محض رضای عشق، مرا انتخاب کن 

ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهاده‌ایم 
لطفی اگر نمی‌کنی، اینک عتاب کن 

                                                     سلمان هراتی

چشم تو

چشم تو

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که  توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

فریدون مشیری

از این وبلاگ دوست خوبمون حتما دیدن کنید

 

http://thegreenmile8.blogfa.com/#        

به اسم نیمه ی گمشده

                             باتشکر

 

با قطره ی اشک من خاکت گل کن 

                                باشد که دگر نشکنی آن کوزه ی خاکی

تنهایی

توو پیچ و تاب زندگی منم که داغون میشدم

نبودی تا ببینی ذره ذره آب شدم

توو دم و نفس زدن یه لحظه ویرون میشدم

از تو پنهون خودمو میکردمو و گم میشدم

تنها بودن دیگه نیست دیگه این مشکل من

سکوت پنجره ها شده همراز دلم

از تو گفتن گله کردن خسته بودن گریه کردن

همه رو پاک میکنم با خودم عهد میکنم

واژه تنهایی رو یه روزی تنها میکنم

اگه اون روز برسه خدام باهام قهر بکنه

تنهایی خدامو من یه جوری پیدا بکنم

تا نخواد مثل خودش منم تنها بمونم

تنهاییشو من میگیرم خودم کنارش میمونم......................

موطن آدمی

موطن آدمی

زادگاه تولد من در وبلاگ

دوستت دارم عزیزتر از همه ی موطن ها

دلم برایت تنگ شده بود 

دیدن تو به گریه ام انداخت

من خالی ام 

اما تو هنوز که هنوزه پر از مطالب زیبایی

موطن آدمی ام

از ته دلم دوستت دارم


داستانک خودم

"شبیه"

طفلکی قیافه که نداشت؛ نه دستی نه پایی نه حتی بگو یه تار مو، هیچی، مثل یه چیز بی ارزش افتاده بود یه طرف.هر کی رد می شد انگار نمی دیدش. انگار یه تیکه سنگ بود مثل بقیه سنگها.پیش خودش می گفت: من که می دونم آخرش چی میشه ....

"بقیه در ادامه مطلب"

ادامه نوشته

ذهن مریض

ذهن اگر مریض نباشد

درک این همه گل پژمرده ممکن نیست!

بگو میان این همه اوراق تا خورده ی لعنتی 

دنبال کدام مکتوب گذشته ای؟

بگو سرمای پشت پنجره چرا این همه قدرتمند است؟

در وهم تو هزار ذبح بی دلیل انجام می شود

بگو چرا این همه قربانی زیر پاهای کبود من است؟

ذبح اگر خاطره ای باشد همین دو سه کوچه پایین تر

پس چرا مدام میخ طویله اش را بر در خانه ی ما می زند؟

چرا کلون در خانه ی ما فقط به ضجه صدا می دهد؟

بگو این همه انرژی، این همه تابش از جانب من و تو کجا دفن می شود؟

گورستان انرژی ما کجاست؟

تابش و انعکاس آن در پی تابشش کجا می افتد؟

چه نارواست این بی بنیادی!!

چه تلخ است این لقمه ی زندگی!!

مثل چرخاندن زغال قلیان،داغ

مثل صدای بیمار روبه موت،ضجرآور

مثل گره خوردن دو دست مرده،بی حس

کاش چشم ها می فهمیدند همیشه دستشان خوانده می شود...

مریم               92/5/21



حال این همه فلانی!!

می دانی چیست؟ آن چه تمام راهها را با من تداعی می کند؟ آنچه میان رفتن و ماندنم شک می اندازد؟

نارساناترین فلز شده است چشمانم، بی گناه ترین موجودات سیاره ی تو

و تو، چه بی پناه تر از او می دوی و من چه بی راهه را دنبالت می آیم. قدر این سراب دور چه اندازه می تواند باشد؟

حال این همه فلانی را ندارم، حوصله ی صداقت با بهمانی را ندارم  درگیرترین موسیقی غول های برف زا را عاشقانه شنیدم و اکنون قولت را از یاد برده ای

چرا هی این طرف و آن طرف را نگاه می کنی؟ چرا هی کفش هایم را قایم می کنی که نرم؟ که بمانم و حالت را دریابم که حوصله ام بیشتر شود؟

چرا هی دستان بی طرف مرا می کشی؟ چرا سرزنش وارترین هستی؟

کاش نغمه ای برمن می تابید افزون بر این گریه های شوم. کاش آهنگ وارترینت می شدم .کاش به جای این همه موسیقی، من تکان دهنده ترینت بودم...

"مریم

"

 

به دل می‌سپاریمت تا هرگز نمیراند تو را

تقدیم به روح زنده یاد بیساران لهونی‌نژاد، دوست خوبی که به تازگی از دستش دادیم.....

تو ای مرد کوهها و دشتها                می‌سپاریمت به عرش اعلی

ریختیم ز غم تو اشکها                    بردیم به حال تو رشکها

از غمت صخره‌ها را، تب گرفت            از غمت دریاها، ماتم گرفت

از غمت دشت لاله‌گون شد             از غمت خنده واژگون شد

از غمت خورشید بی‌فروغ ماند            از غمت آسمان در سکوت ماند

بدرود ای مرد همیشه بهار..........................................................

روحت شاد و روانت پاک باد...

نه این غم نیست

علی ها آب میخواهند بنوش اکنون عمو اینجاست

                                         علی اکبر علی اصغر عمو مولای ساقی هاست

صدای خنده کودک زخیمه ذهن آذین است  

                                        نباشد تشنه هر طفلی اداهایش چه شیرین است

گذشت افکار از ذهنش و لبخندی به لب بنشست

                                       صدای پای اسبانی بناگه رشته اش بگسست

بناگه گشت بر آب آن نگارین نقشه ها در مغز

                                       صدای خنده از خیمه بناگه شد خیالی نغز

سیاست بود مولایم که مشکت را هدف گیرند

                                       که فهمیدند آمالت بدون مشک می میرند

که فهمیدند مولایم سواری قلب بر دوش است

                                       هدف قلب است هرچنداو سپهداری زره پوش است

بگو مولای من آنروز کدامش درد اولی بود؟

                                       کدامش سخت و جانفرسا برای قلب مولا بود؟

دو دست زخمی ات آیا و یا تیری که مشکت خورد؟

                                       که درد زخم تن آیا و یا رنجی که روحت برد؟

که جاری گشتن خون از تنی کز عشق در جوش است؟

                                        و یا نشتی آب از رخنه ی مشکی که بر دوش است؟

                                     *********

گذشت آنروز در ناکامی سقای صحراها

                                        گذشت آنروز و نامیدند آنرا روز عاشورا

نه این غم نیست مولایم همانا نفس ایمان است

                                        که کافر پیش دریا هم گدایی تشنه حیران است

که شاید بهر اصغر مشک تو خالی و بی آب است

                                        ولی کامش ز دیگر چشمه ای همواره سیراب است

مگر بهتر از آب چشمه کوثر کسی دیده است؟

                                       ز تشنه کودکی خسته که بهتر آب نوشیده است؟

چه غم زان پس چنین روزی میان روزها تک شد

                                       به لوح سنگی تاریخ دنیا اینچنین حک شد

 ز مشک پر ز آب تو زمین پر آب شد عباس

                                       به خون پاک دستانت زمان سیراب شد عباس  

تاثیر رفتارمان را دست کم نگیریم

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

ارزش یک دوست خوب:

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است! من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

ادامه نوشته

استاد علی اکبر دهخدا و صدای آمریکا

صداقت، عشق به مردم و ميهن دوستی را از پیشینیان خود بياموزيم

 سند تاريخی زير، پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به «صدای آمريکا»ست که از آن فرهنگ مردم و فضای مملکت آن زمان را نیز میتوان برداشت کرد:

19 دی 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعۀ انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيۀ اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

**********************************************

ادامه نوشته

احساس

احساس بی من می میرد      

و من بی او فقط زندگی خواهم کرد

احساس بی تو می میرد

و تو بی او فقط زندگی خواهی کرد؟

"مریم"

از افتخارات خود چه میدانیم؟

شاید شما بدانید. ولی من خدایی تا حالا نمیدونستم. آوردم تا شاید کمکی به ایرانشناسی کرده باشم.

لباس فارغ التحصیلی توی کل جهان چه شکلیه؟
تا حالا به این فکر کردین که چرا این شکلیه و اصلاً فلسفه وجودش چیه؟
هنگامی که از شما سوال میشود که این لباس و کلاه چیست؟ چه پاسخی دارید که بدهید؟! احتمالاً خواهید گفت نمی دانم.
اما اگر این سوال را از یک اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریکایی بپرسید خواهند گفت :

ادامه نوشته

مرد دو چهره.........

تذکر جدی : اونهایی که میترسن نخونن (واقعا میگما نگی نگفتی)

ادوارد مورداک یکی از عجیب‌ترین انسان‌هایی بود که در قرن نوزدهم زندگی می‌کرد. عجیب بودن مرداک به دلیل داشتن توانایی خاص یا انجام کارهای شگفت‌انگیز نبود بلکه این مرد انگلیسی دارای دو صورت بود!

ادامه نوشته

120 سال زنده باشی......

در سایت آزاده عاشقانه های من و عشقم مطلب جالبی دیدم، وبرای گسترش آگاهی ایرانیان گفتم با اجازه دوستم اینجا هم بیارم:

گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...

در زمان شاهنشاهی ساسانی وقبل از هجوم اعراب به ایران سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که علاوه بر اینکه هر 4 سال یکروز اضافه میکردند هر 120 سال یک ماه را کلا جشن می گرفتند.
گمان میرود این جشن برای پیروزی های زیاد ایران و معرفی ایران به عنوان تنها ابرقدرت توسط شاهنشاه شاهپور ساسانی بوده و در آن کلیه پادشاهان و خراج گذاران ایران حضور داشتند.

در این یک ماه در کل ایران این جشن برپا بود و دیدن دوباره این جشن آرزوی هر ایرانی بود.
به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد که آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد.
که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.

از منوچهر احترامی

یه مطلبی از آقای منوچهر احترامی خوندم که خیلی برام زیبا بود. فقط با دقت بخونید:

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

یادش به خیر....

یادش به خیر اون زمان بچه گیها:

۱- یه دوستی داشتیم که تازه عینکی شده بود و عینک فتو کرومیک گرفته بود. صبحها میومد توکوچه عینکشو با دستش میگرفت تو آفتاب (خودش تو سایه بود) تا کاملا سیاه بشه اونوقت میزد چشش میومد پیش ما که تو سایه نشسته بودیم.

۲- مریمو با حسن اذیت میکردیم تا درجه جیغ و گریه بلند ( البته در این حالت دستهاش هم در هوا معلق و به پایین و بالا میرفت وگاهی هم یکی از پاهایش بالامیامد) اونوقت مامان از آشپزخونه داد میزد چیییی شددده ما هم داد میزدیم هیچی سرش خورد به دیوار با این حرف انگار بنزین رو آتیش مریم میریختیم جیغ و گریش دو برابر میشد مامان دوباره میگفت دیگه چی شده ما میگفتیم هیچی دوباره سرش خورد به دیوار و همینجور ادامه میافت تا یا مریم میرفت پیش مامان یا مامان میومد سراغ ما و.......

۳- زهرای کوچولو تازه یاد گرفته بود قرآنو با صوت بخونه وااااااای.... چقدر من و حسن اذیتش میکردیم برای خوندن قل اعوذ میگفت قلی اعوذ ما هم دست گرفته بودیم که زهرا رو منبر نشسته همه مسلمین هم منتظر اون زهرا میگه بیسمیلاه رحمان رحیم قلی قلی قلی مش قلی همه مسلمین هم فریاد میزدند قلی قلی مش قلی و مشخص است که در این مرحله گریه زهرا بر آسمان عرشیان را میلرزاند شاید هم میخنداند.

۴- من داشتم تازه برنامه نویسی یاد میگرفتم. یه برنامه نوشته بودم که کل صفحه رو پر از اعداد ۰ تا ۹ کرده بود مریم تازه یاد گرفته بود عددا رو بخونه اومد کنارم و شروع کرد به خوندن اون همه عدد. منم که داشتم فکر میکردم و تمرکز میکردم هی گفتم مریم ساکت ساکت ساکت شترق توی صورتش مریمم زد زیر گریه مامانم طبق معمول گفت چیییی شدددده؟ منم گفتم سرش به دیوار خورده و.................

فعلا....

بچه ها برای حفظ و حراست این خاطرات خوب هر چی یادتون اومد بنویسید حیفن

 

خال روی تو (تقدیم به همسرم)

بر روی ماه چون تویی، پیچیده یاس موی تو

تاب و توان و طاقتم، دزدیده خال روی تو

 

بر درگهت خوابیده ام، در کوی تو نالیده ام

ای ماهرو بنمای رو، بر این گدای کوی تو

 

هرگز قرار و طاقتی، نابود مارا اینچنین

جانم تکیده در بدن، روحم شود روسوی تو

 

از آن کمان ابروی تو، سُر می خورد چشمان من

تا می رسد بر چشم تو، یکجا شود بی سوی تو

 

سر می نهم بر رهگذر، تا پای بگذاری به سر

چون فاصله کوته شود، دارم امید بوی تو

 

در مهر تو مردم بدان، خرسند بودم من بدان

خوف تلف دارم به جان، در طره گیسوی تو

 

آخر مراد این حقیر، از شرح این عرض سعیر

اینست که گویم این منم، شیدای تو هم شوی تو.

چاکر تو

....

هر کی هرچی میخواد بگه تو نظرات بگه پشت سرم نگید زن ذلیل.