نه این غم نیست
علی اکبر علی اصغر عمو مولای ساقی هاست
صدای خنده کودک زخیمه ذهن آذین است
نباشد تشنه هر طفلی اداهایش چه شیرین است
گذشت افکار از ذهنش و لبخندی به لب بنشست
صدای پای اسبانی بناگه رشته اش بگسست
بناگه گشت بر آب آن نگارین نقشه ها در مغز
صدای خنده از خیمه بناگه شد خیالی نغز
سیاست بود مولایم که مشکت را هدف گیرند
که فهمیدند آمالت بدون مشک می میرند
که فهمیدند مولایم سواری قلب بر دوش است
هدف قلب است هرچنداو سپهداری زره پوش است
بگو مولای من آنروز کدامش درد اولی بود؟
کدامش سخت و جانفرسا برای قلب مولا بود؟
دو دست زخمی ات آیا و یا تیری که مشکت خورد؟
که درد زخم تن آیا و یا رنجی که روحت برد؟
که جاری گشتن خون از تنی کز عشق در جوش است؟
و یا نشتی آب از رخنه ی مشکی که بر دوش است؟
*********
گذشت آنروز در ناکامی سقای صحراها
گذشت آنروز و نامیدند آنرا روز عاشورا
نه این غم نیست مولایم همانا نفس ایمان است
که کافر پیش دریا هم گدایی تشنه حیران است
که شاید بهر اصغر مشک تو خالی و بی آب است
ولی کامش ز دیگر چشمه ای همواره سیراب است
مگر بهتر از آب چشمه کوثر کسی دیده است؟
ز تشنه کودکی خسته که بهتر آب نوشیده است؟
چه غم زان پس چنین روزی میان روزها تک شد
به لوح سنگی تاریخ دنیا اینچنین حک شد
ز مشک پر ز آب تو زمین پر آب شد عباس
به خون پاک دستانت زمان سیراب شد عباس
